تبليغاتX
(¯`v´¯)•.·¯`·-» سفیرعشق

(¯`v´¯)•.·¯`·-» سفیرعشق

 

با عرض سلام خومت همه دوستان عزیز امیدوارم حالتان خوب باشد.می خواستم بگم که نتونستم دوریتان را تحمل کنم و دوباره به جمع شما پیوستم.قبل از همه چیز از خواهر عزیزم مژده جان تشکر میکنم که به من خیلی کمک کرد اینشا الاه که صد سال زنده باشه .نمخوام اسم ببرم اگه کسی از خط بیفته باعث شرمندگی میشه کسانی که تو ای چند روز منو تنها نزاشتن کمال تشکر را دارم.خاک پای همه شما هستم.این متن را هم ابجی گلم مژده نوشته  بخونید مصلب خوبی هست

مژده جان  دستت درد نکنه

 

 

سلامی دوباره
خداحافظي واژه قشنگيه، اينكه خدا، حافظ و پناهت باشه دعاي جالبيه. اما همين واژه زيبا گاهي تلخ مي‌شه، اينقدر تلخ كه هيچ شيريني نمي‌تونه تلخي اونو از بين ببره!!!
گاهي خداحافظي براي يه مدت كوتاه به اجبار كار و زندگي پيش مي‌آد كه بعدش اميدي به دوباره سلام كردن، هست. اما خداحافظي كه بعدش سلامي نباشه، خيلي سخته...!
من بر گشتم چون دوری از شما برام سخت بود من نتونستم تلخی خداحافظی رو تحمل کنم. سلام دوباره من رو بپذیرید.
گاهی مشکلات زندگی انقدر رو آدم فشار میاره که دیگه توانی برای موندن باقی نمی مونه و تنها راه مشکل خداحافظی. ولی من سعی کردم جلوی مشکلات وایسم و دوباره خود گمشدمو پیدا کنم امیدوارم منو قبول کنید.
نخواستم دست خالی برگردم. حتما بخونید.

بقیه در ادمه مطلب ...


ادامه مطلب
نوشته شده در بیست و سوم دی 1387ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |

هرحرکتی باید یه جا یه موقع وبا یه موضوعی تموم بشه.مثل عشق وبازی زندگیچیزی که آدمو مجبورمیکنه که بمونه داشتن یه انگیزه ی خوبه.امان ازاون روزی که همه چی داشته باشی جزیه انگیزه ی خوبتا حالا کلی زحمت خوندن نوشته های من رو کشیده بودین از همتون برای همه چیز ممنون.این پست آخرین پست سفیر عشق هست.در واقع پست خداحافظی...


 

دوستون دارم بخاطرهمه چیز ممنون

دوراز توهر شب‌ساقيا ميخانه ماندن مشکل است

در کنـج ميـخانه سـحر آواز خواندن مشکل است

چون نيسـتي انـدر بـرم ترسان و لـرزان مي‌شوم

اي‌ساقي مستان‌چرا بي يار ماندن مشکل است

جسـمم تويي، جانـم تويي، مرغ غزلـخوانم تويي

مي را روان کن از سبو بيکار ماندن مشکل است

مــهر تو را در ســينه‌ام جـا داده‌ام سـاقي ولــي

اين را بدان از خود مرا بيهوده راندن مشکل است

من از ازل عاشق شدم، عاشق به عشق پاک تو

با آنکه‌دانستم‌به‌عشقت‌خود‌رساندن‌مشکل است

حالا کــه در دريـاي غــم وامانــده‌ام دســتم بگير

تا خودتو داني درجهان بي‌يار ماندن مشکل است

جمــــعيم دور يکـــدگر، از ديگـــران مــا بي‌خــبر

چون‌جمعمان‌برهم‌خورَدبرهم‌رساندن‌مشکل‌است

برخــيز تا راهــي سوي ميــخانه با يــاران شويم

ميــخانه جاي مـا بُـوَد در دار مانـدن مشکل است

مشتاق جام عشـقم اي "عابد" به هر ميخانه‌اي

از بام دل چون پَر زني بازم نشاندن مشکل است

 

                 دلم برات تنگ شده گلم                                                             

                                                    

 

 

 

نوشته شده در بیست و نهم آذر 1387ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |

 

آمدم پیش تو تا عشق تو را باور کنم
کوزه خاکی دل را پیش تو ساغر کنم

آمدم تا در میان دستهای ناز تو
نغمه ای زیبا تر از مینا بسازم سر کنم

آمدم تا در بغل چون کودکی خوابم کنی
دستهایت مهد خود ،بالین خود ان سر کنم

آمدم تا روی من از اشک شوقت تر شود
چهره ام از نور رویت همچنان اختر کنم

آمدم تا حال دل پیش تو گویم نیک روی
غنچه پژمرده تنهائیم پرپر کنم


نوشته شده در شانزدهم آذر 1387ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |

***خدا انتظار ندارد که ما کار بزرگی انجام دهیم ***

***بلکه کارهای کوچک را با عشق بزرگ انجام دهیم***

سلام عزیزان از اینکه به وب من میایید و با نظرات خوبتون منو به کارم دلگرم میکنید ممنون

هستم.امیدوارم که بتونم با این طریق ارادت خودمو نسبت به همتون ثابت کنم.

فدای همه شما دوستان گلم .

(همیشه بهترین باشید و خود را برای بدترین اماده کنید)

خوش باشید و با خوشی خود دیگران را شاد کنید.   یا حق

 

نوشته شده در سی ام آبان 1387ساعت 4:6 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |

سلام

خوبین ؟خوش اومدین

اسم من سپهر هست.اینجا هم وب عمومه. تازه شش ماهه که به دنیا اومدم

عموم خیلی تنبله دیدیم آپ نمیکنه اومدم من آپ کردم

امیدوارم که از آپ جدید لذت ببرید.عکسامو تو ادامه مطلب براتون گذاشتم  

امیدوارم خوشتون بیاد

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شانزدهم آبان 1387ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |

يادم باشد حرفي نزنم كه دلي بلرزد .ژ 

خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را 

. يادم باشد كه روز و روزگار خوش است   وتنها دل ما دل نيست 

يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم 

يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم 

يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاك زيستن 

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست... 

يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند 

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان 

يادم باشد زندگي را دوست دارم 

يادم باشد هر گاه ارزش زندگي

يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن

 پي ببرم

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي كه از سازش عشق مي بارد

 به اسرار عشق پي برد و زنده شد

يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم 

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شو 

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم 

يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم 

 يادم باشد زنده ام

نوشته شده در نهم مهر 1387ساعت 8:43 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |

چی شد اون همه حرفات یادته میگفتی دوست دارم میگفتی عاشقتم باهات میمونم یادته بهم میگفتی هیچ موقع تنهات نمیذارم چی شد این همه حرفات یهو چی شد یه چیزی مثل یه طوفان اومد و همه چیز رو خراب کردیادته قسم میخوردی این حرفات کجا رفته خدایا تو بگو من کجای کارم اشتباه بود به کی بدی کردم همش مثل یه خواب بود یه دفعه از خواب بیدار شدم دیدم هیچ اثری از اون حرفات نیست خودمو میبینم توی اتاق تاریک و تنها نشستم قلبمو شکستی حالا همه ی حرفات ثابت شد من شدم تنها خسته تنهای تنها  ...چی شد اون همه گریه هات اون همه دوست دارم ها همش خواب بود یعنی من 4سال خواب بودم خیلی زیاده مثل یه خواب زمستونی بود یادته گفتی برای همیشه خداحافظ من گریه میکردم ولی تو میخندیدی هنوز صدای شکستن قلبممو میشنوم دیگه نمیتونم تیکه های قلبمو جمع کنم هنوز سردی نگاهتو حس میکنم ...چی شد اون همه حرفات همش دروغ بود دروغ...

 

نوشته شده در نهم مهر 1387ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |

روزها یکی پس از دیگری می گذرند و این منم که قافله عمر را از

گذرگاه خیال عبور داده و دفتر خاطرات ذهن را ورق می زنم و گاه

اشگ در چشمانم حلقه می زند و گاه لبریز از شوق می گردم.

زندگی آمیزه ای است از تلخ و شیرین تا ندانی شوری چیست و تا زخم

روزگار را روی بدن و اندیشه ات حس نکنی هرگز شیرینی موفقیت

را درک نخواهی کرد.

موفقیت یعنی جهش و جهش زمانی است که تو از حــــــضیض به

 اوج می رسی و این لحظه ای است که درد را با آغوش باز حس

کرده ای و حال مفهوم حلاوت را درک می کنی.

هر بهار را خزانی و هر خزانی را بهاری است و بهار بی معنا می بود اگر

خزانی وجود نمی داشت.

آری زندگی همچون فصول سال است، هر فصل رنگی تازه به خود

می گیرد و هر فصل زیبایی خاص خود را دارد و این منم که غم های

زندگی ام را هم دوست دارم و وقتی خاطرات گذشته را مرور می کنم

سختی هایش را بار دیگر در می نوردم و خودم را می بینم که کوه

مشکلات را پشت سر نهاده ام. شوقی مضاعف در وجودم حس می کنم

 و می پذیرم که زندگی با غم و اندوهش باز هم زیباست. 

آری.... آری زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست

گر بیفروزیش

رقص شعله ها در هر کران پیداست

و رنه خاموش است و خاموشی گناه ماست

نوشته شده در نهم مهر 1387ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |

آن شب  که ترا با دگری دیدم و رفتم

                                     چون مرغ شب از داغ تو نالیدم و رفتم

مانند   نسیمی  که   نداند  ره  خود  را

                                     دامن  ز  گلستان  تو  برچیدم  و   رفتم

یا همچو شعاعی که گریزنده و محو ست

                                      بر   گوشه ی  دیوار  تو  تابیدم  و   رفتم

ای  کوکب  تابنده ی  دولت  تو  چه  دانی

                                     کز  این  شب  تاریک  چه ها  دیدم و رفتم

 آن  روز  که  دور  از  نگه  مست تو گشتم

                                     چون اشـک تو  در پای تو غلتیدم  و  رفـتم

 آغوش   تو   چون   محرم   راز   دگری   بود

                                      پیوند دل از   عشق    تو  ببریدم  و  رفـتم

گر سنگ  ببیند  همه  آتش  شود  و  اشـک

                                       این درد که  از عشق  تو من دیدم و رفتم؟

هر  نغمه  که  بر خاست در این  بزم  غم آلود 

                                        غیر از  سخن عشق  تو نشنیدم   و رفتم

ای   باد   که  بازست   برویت   در   این   باغ

                                        این خرمن گل را  به تو بخشیدم  و رفتم!!!

نوشته شده در نهم مهر 1387ساعت 8:31 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

The image “http://i15.tinypic.com/54ef5fq.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد

 و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه

تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "

پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :

او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او

می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !

يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .

پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی

مرا هم نمی شناسد !

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف

صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

نوشته شده در نهم مهر 1387ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |