تبليغاتX
(¯`v´¯)•.·¯`·-» سفیرعشق

(¯`v´¯)•.·¯`·-» سفیرعشق

ادامه مطلب رو نگاه کن

نوشته شده در هفتم دی 1386ساعت 7:17 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |
GingerbreadRecliner

ReclinerGingerbread

 

نوشته شده در هفتم دی 1386ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |

 

 

نوشته شده در پنجم دی 1386ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |

بهت نگفتم تا حالا اينكه چقدر دوستت دارم

اما حالا بهت ميگم بي تو دارم كم ميارم

بهت نگفتم تا حالا كه بد جوري عاشقتم

بهت نگفتم تا حالا اما حالا بهت ميگم

دلم ميخواد باور كني از ته دل ميخوام تو رو

وقتي ميگم بمون بمون وقتي ميگم نرو نرو

 

نوشته شده در پنجم دی 1386ساعت 4:31 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |

عشق حقیقی

 

 

یکی بود یکی نبود

 

 توی این قصه ی ما یک پسر بود که هیچ چیز توی دنیا نداشت

اما همیشه راضی و خندان بود.

 یک روز تمام فرشته ها نزد خدا جمع شده بودند

یکی از فرشته ها از خدا پرسید: خدایا این پسر چرا همیشه
شاد و راضی است؟ خدا از فرشته ها خواست که هر کدام از آنها دلیلش
را میدانند جواب بدهند. اما کسی جواب نداد ولی جبرییل جواب را می دانست
و گفت: خدایا شما به انسانها چیزی دادید که
به ما ندادید و آن قسمتی از وجود خود شما یعنی عشق است.
جبرییل ادامه داد : آری این پسر عاشق است

اما معشوقه ی او که دختری زیباست به او اهمیت نمی دهد و مغرور
است. فردای آن روز شیطان به سراغ دختر رفت آن را طلسم کرد و به شاخه
گلی سرخ تبدیل کرد و آن را در بیابان گذاشت گل سرخ ضعیف است بدون آب
میمیرد.

 پسر عاشق از این که معشوقه ی خود را ندیده بود ناراحت بود و
نگران تا این که با پرس و جو به بیابان و گل سرخ رسید.

گل سرخ داشت از بی آبی میمرد پسر هر چه گشت آبی پیدا نکرد

پس فکری کرد تا دختر را نجات دهد. او بزرگترین خار گل را

 که همان کینه و غرور بود از ساقه ی گل جدا
کرد و آن را در قلبش فرو کرد خون از قلبش جاری شد و به ریشه های گل
رسید طلسم باطل شد و گل تبدیل به دخترک شد .

اما دختر باز هم بی توجه از کنار پسر گذشت اما پسر

در لحظه ای که داشت جان میداد خوشحال
بود چون معشوقه ی خود را نجات داده بود

و با همان خوشحالی جان داد.

نوشته شده در پنجم دی 1386ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |

من اسم عشق را از عشق به حيرت در مي‌آورم

من انگشت هاي ايمان را ، از ايمان خويش،

بر دهانش مي برم.

من نغمه عشق را ياد پرستوها مي دهم.

خيلي هوا سرد است

من سردم است

دلم براي تو تنگ شده است

اي نيمه دگر من

دلم براي تو تنگ شده است

اگر روزي هزار نفر هم عاشق گيسو و چشم تو شدند، باز بايد از فيلتر احساس م

ن بگذرند فيلتر احساس من آن ها را پس خواهد زد

 

دلم براي تو تنگ شده است

اي نيمه دگر من

 

نوشته شده در پنجم دی 1386ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |

يک بغل دل واپسي مانده برايم خوب من


صد ترانه بي کسي مانده برايم خوب من


در ميان غربت خاموش و تلخ عابران


بغض تلخ و نارسي مانده برايم خوب من


پاي سرماي شديد ايستگاه انتظار


دسته دسته اطلسي مانده برايم خوب من


نوشته شده در پنجم دی 1386ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |
نوشته شده در چهارم دی 1386ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |
به جاي دسته گلي که فردا در قبرم نثار مي کني امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن. به جاي سيله اشکي که فردا برمزارم ميريزي امروز با تبسمي شادم کن به جاي اون متن هاي تسليت که فردا برام مي نويسي امروز با يک پيغام کوچک خوشحالم کن من امروز به تو نيازم دارم نه فردا
نوشته شده در چهارم دی 1386ساعت 11:56 قبل از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |

i

نوشته شده در چهارم دی 1386ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |