تبليغاتX
(¯`v´¯)•.·¯`·-» سفیرعشق

(¯`v´¯)•.·¯`·-» سفیرعشق

 

وقتی عاشق کسی می شوی که اوهم توراديوانه وار دوست می دارد،دست تقديروسرنوشت تورابه بيرون از مرزهاپرتاب می کند..وقتی بيرون مرزهاعاشق کسی می شوی،توراکودکی می پنداردکه معصومانه دلت برای دلش سوخته است.چه زود تموم شد .چه زود گفت برا هر دوتامون خوبه كه تموم بشه .. چه زود فهميد كه بي اون نميشه .. چه زود فهميد كه ميتونه خيلي راحت اشكمو در بياره.. ادمك ها چه راحت ميتونن موقع وداع بگن مواظب خودت باش مگه نميدونن  ادم نفسش بند مياد مگه نميدونن زندگي بي معني ميشه ... تو متنه قبليم گفته بودم  ميترسم به بن بست برسم ..ميترسم به راهي قدم بذارم كه نه راه پيش داشته باشه نه پس. الان بايد چيكار كنم ..ميدونم هيچ كس باورش نميشه تو اين مدته كم اينقده دوسش داشته باشم ولي خوب دارم ... كسي هم نيستم كه بخوام زود دل بدم ولي خوب دادم ... چقدر سخته كسي رو دوس داشته باشي و ازش بدي نبيني .و جدا شي ... اي خدا ميخوام تا اخر دنيا راه برم وو خداجونم چرا دلم ميخواد ديگه نفسم در نياد .. چقدر دوس دارم چشامو ببندم  و برا اخرين بار بغلش كنم ... چقدر دوس دارم موقعي كه سرم رو سينشه موقعي كه همه ي  دنيا برا منه . ديگه نفسم ببره ... خداجونم تنها دلخوشيم اينكه 3 روز تو هفته ميتونم ببينمش همين ........... خداجونم  فقط ازت ميخوام  يه روزي اونم به كسي دل بده اون وقت ميفهمه تو اين 1روز چي كشيدم ..همينو همين ..

نوشته شده در بیست و یکم دی 1386ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |
نوشته شده در بیست و یکم دی 1386ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |
به همين سادگي رفتي بي خدا حافظ عزيزم

سهم تو شد روز تازه سهم من اشك كه بريزه

به همين سادگي كم شد عمر گل بوته تو دستم

گله از تو نيست مي دونم خودم اينو از تو خواستم

به جون ستاره هامون تو عزيزتر از چشامي هر جا هستي خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامي

تو رو محض لحظه هامون نشه باورت يه وقتي كه دوست دارم اينو بخدا گفتم به سختي

من اگه دوست نداشتم پاي غم هات نمي مو ندم واست اين همه ترانه از ته دل نمي خوندم.

اگه گفتم برو خوبم. واسه اين بود كه مي ديدم داري آب مي شي مي ميري اينو از همه شنيدم

دارم از دوريت مي ميرم تا كناره من نسوزي

از دلم نمي ري عمرم

تو رو محض خيره هامون كه نفس نفس خدا شد از همون لحظه كه رفتي روحم از تنم جدا شد

تو كه تنها نمي موني من تنها رو دعا كن خا طراتمو نگهدار اما دستامو رها كن دست تو اولش

بسپرش به اخرين مرد، مردي كه پشت يه ديوار واسه چشمات گريه مي كرد

نوشته شده در بیست و یکم دی 1386ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |

 

اگر به خانه من آمدی ای مهربان برای من چراغ بیاور ...
و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.
اگر در سرزمین عجایب زندگی می کردم بهتر از این بود!!!
در واقعیت من و تو با هم غریبه ایم
و در رویای من یکرنگ و صمیمی
نه در واقعیت می توانم نزدیک شوم
و نه در رویا هایم از تو دور
اگر در سرزمین عجایب زندگی می کردم بهتر از این بود!
آیا این حس غریب عشق است؟
به من بگو آیا این عشق است؟
چقدر خسته ام تمام خیا با نها را دود و همه پنجرها را غبار گرفته
کجاست بلورهای عاطفه؟
کجاست آرزوهای سبز؟
کجاست این همه عشق؟
خدا یا رنگی به د نیا بزن و رنگی به من.
 

نوشته شده در بیست و یکم دی 1386ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |

عاشق                           عاشق تر

 

نبود در تار و پودش           دیدی گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه دیدار این خونه

فقط  خوابه ، تو که رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره  از درو دیوارش غم

عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ،  بیا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش

حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و  گنجشک  کلاغای

سیاه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابیده  توی  دنیای خاموشی  ،   دیگه  ساعت رو

طاقچه شده کارش فراموشی  ،  شده کارش فراموشی  ،  دیگه  بارون  نمی

باره  اگر چه  ابر سیاه  ،  تو که  نیستی  توی  این خونه ،   دیگه  آشفته

بازاریست  ،  تموم  گل ها  خشکیدن مثل خار بیابون ها ،  دیگه  از

رنگ  و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت

گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

گفتم که تو می دونی،سرخاک

تو می میرم ، ولی

تا لحظه مردن

نمی گیرم

دل از

 تو

نوشته شده در بیست و یکم دی 1386ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |
نوشته شده در نوزدهم دی 1386ساعت 3:51 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
 پرده ی خلوت اینغمکده بالا زد و رفت
 کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
 خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
 درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
 آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
 چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
 بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند
 آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
 سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
 عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

 

نوشته شده در نوزدهم دی 1386ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |

 

 با این دل ماتم زده آواز چه سازم 

 بشکسته نی ام بی لب دم ساز چه سازم 

 در کنج قفس می کشدم حسرت پرواز 

 با بال و پر سوخته پرواز چه سازم 

 گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات 

 با این همه افسونگری و ناز چه سازم

خونابه شد آن دل که نهانگاه غمت بود

از پرده در افتد اگر این راز چه سازم 

 گیرم که نهان برکشم این آه جگر سوز 

 با اشک تو ای دیده ی غماز چه سازم 

 تار دل من چشمه ی الحان خدایی ست 

 از دست تو ای زخمه ی ناساز چه سازم

ساز غزل سایه به دامان تو خوش بود

دو از تو من دل شده آواز چه سازم

نوشته شده در نوزدهم دی 1386ساعت 3:31 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |
ای دل ز جان گذر کن ،تا جان جان ببینی                  بگذار این جهان را، تا آن جهان ببینی

تا نگذری ز دنیا، هرگز رسی بعقبی                          آزاد شو از اینجا ،تا بی گمان ببینی

گر تو نشان بجویی ،ای یار اندر این ره                      ازخویش بی نشانشو٬ تا تو نشان ببینی

از چار و پنج بگذر در ،شش و هفت منگر                   چون از زمین برآیی، هفت آسمان ببینی

هفت آسمان چو دیدی در هشتمین فلک شو           پابرسر مکان نه ،تا لا مکان ببینی

درلامکان چو دیدی جانهای نازنینان                         بی تن نهاده سر ها، در آستان ببینی

بربند چشم دعوی ،بگشای چشم معنی                   یکدم زخود نهان شو، اورا عیان ببینی

چای نانهاده گامی، در راه نامرادی                               بی رنچ گنج وحدت ،کی رایگان ببینی

هی های شمس تبریز، خاموش باش ناطق                تا جان خویشتن را، زان شادمان ببینی

  

نوشته شده در نوزدهم دی 1386ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |
من اگه هنوز مي خونم واسه خاطر دل توست
شعر من صداي غم نيست ، هم صداي حسرت توست
عزيزم اگه خزونم ، واست از بهار مي خونم
تو رو تنها نمي ذارم ، گرچه تنها جا مي مونم
اگه تو شباي سردت با خودت تنها مي شيني
من برات مي خونم از عشق تا که فردا رو ببيني
اگه هم صداي اشکي ، واسه آرزوي بر باد
من برات مي خونم اي گل نوبهار رو نبر از ياد
همه دلخوشيم به اينه که توي يادت موندگارم
گرچه عمريه توي اين دشت يه خزون بي بهارم
من اگه هنوز مي خونم واسه خاطر دل توست
شعر من صداي غم نيست ، هم صداي حسرت توست
عزيزم اگه خزونم ، واست از بهار مي خونم
تو رو تنها نمي ذارم ، گرچه تنها جا مي مونم
اگه تو شباي سردت با خودت تنها مي شيني
من برات مي خونم از عشق تا که فردا رو ببيني
اگه هم صداي اشکي ، واسه آرزوي بر باد
من برات مي خونم اي گل ، نوبهار رو نبر از ياد
 
نوشته شده در هجدهم دی 1386ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |