(¯`v´¯)•.·¯`·-» سفیرعشق
مدتي در ره عشق تو دويديم بس است راه صد باديه درد بريديم بس است قدم از راه طلب باز كشيديم بس ست اول و آخر اين مرحله ديديم بس است تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود وين محبت به صد افسانه و افسون نرود چه گمان غلط است اين برود چون نرود عاشقی آواره گی ، بیچاره گی دارد به پیش مرد باید بود و رفت باید گذشت از جان خویش زندگی بی عشق مرگ است ،مرگ بر این زندگی زنده باد عاشق پرستی ،زنده باد این زندگی پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاه گل می دهد زندگی دور از وطن طعم حلاحل می دهد سرورم تاج سرم اول سلامم با شماست خانقاه من شما ختم کلامم با شماست زندگی بازیست من بازیگر بازیچه های قلب خویشم عاشقی ،عشق ورزیدن به هستی از نفس افتاده پیشم باز امشب ای ستاره تابان نیامــــــــدی باز ای سپیده شب هجران نیامدی شمعم شکفته بود که خندد به روی تو افسوس ای شکوفه خندان نیامدی زندانی تو بودم و مهتاب من،چـــــــرا باز امشب از دریچه زندان نیامدی با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی مگذار قند من که به یغما برد مگــس طوطی من که در شکرستان نیامدی شعر من از زبان تو خودش صید دل کند افسوس ای غزال غزلخوان نیامدی گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه نامهربان من تو که مهمان نیامدی خوان شکر به خون جگر دست میدهد مهمان من چرا به سر خوان نیامدی دیوان حافظی تو و دیوانه تــــــو من اما پــــــــری به دیدن دیوان نیامدی نشناختی فغان دل رهـــگذر که دوش ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی گیتی متاع چون منش آید گران به دست اما تو هم به دست من ارزان نیامدی صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته یی است ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی عیش دل شکسته عزا میکنی چــــــرا عیدم تویی که من به تو فرمان نامدیی در طبع شهریار خزان شد بهار عشق زیرا تو خرمن گل و ریحان،نیامــدی تا بود بار غمت بردل بیهوش مرا سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا شربتی تلختر از زهر فراقت باید تا کند لذت وصل تو فراموش مـــــرا هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا سعدی اندر کف جـلاد غمت می گوید بنده ام بنده به کشتن ده و مفروش مرا تنها دوست دارم منم چون ماهي افتاده در شن تو را مانند دريا دوست دارم نگاهي کن به من اي عاشق دل تو را مانند رويا دوست دارم روزگار من ديگه به پاي اون تباه شده رنگ عشق ما ديگه تيره شده سياه شده ديگه تا آخر عمر تنهاي تنها مي مونم اون كه يار من بوده رفته و بي بفا شده يه روز مي ياد دلت واسم داد بزنه لبت فقط اسممو فرياد بزنه ولي ديره ولي ديره بازم مي ياد روزي كه بارون بباره بخاد عشق منو يادت بياره ولي ديره ولي ديره ...









لحظه های بی تو بودن
هر کدوم مثل يه ساله
لحظه های با تو بودن
هم که رويای محاله
راز زنده بودن و نفس کشيدنم
آره اون چشمای ناز
ه
آخه تا کی عزيزم دل من با اين همه غصه و درد و غم بسازه ؟
چرا عشق ما فقط يه عشق مخفی و فقط يه رازه ؟
کاش ميشد داد بزنم بگم که تو مال منی
واسه پر کشيدنم تا قلب آسمون بال منی
خودتم خوب ميدونی چقدر دلم ميخواد تو رو 
اونقدر که وقت رفتنت با التماس ميگفت نرو
به خدا که آرزوی قلب من تنها يه چيزه و اونم فقط وصاله
منتها اون اولم گفتم که داشتن و به تو رسيدنم خيلی محاله
الهی بياد يه روزی که من و تو ما بشيم 

تا ابد کنار هم برای هم بمونيم و از همديگه جدا نشيم









بخند اي عشق، اي اميد فردا که من خنديدنت را دوست دارم به باغ خاطرم هر روز و هر شب تو را تنهاي
![]()




5224.jpg)


