تبليغاتX
(¯`v´¯)•.·¯`·-» سفیرعشق

(¯`v´¯)•.·¯`·-» سفیرعشق

 

گفتم تو شيرين مني؟گفتي تو فرهادي مگر؟------

گفتم خرابت مي شوم---گفتي تو ابادي مگر؟------

گفتم اسيرت مي شوم----گفتي تو ازادي مگر؟-----

گفتم صدايم مي شنوي؟----گفتي تو فريادي مگر؟-----

گفتم که من عاشق شدم گفتي تو دلداري مگر؟----

گفتم که رخه من ببين-----گفتي که زيبايي مگر؟------

گفتم که اين شعرم بخوان---گفتي که سلطاني مگر

 

نوشته شده در بیست و نهم اسفند 1386ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |

به همان سایه , همان وهم و همان تصویری  

ای نگاهت نخلی از مخمل و از ابریشم
چند وقتی است هر شب به تو می اندیشم

به تو آری , به تو , یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور

به همان سایه , همان وهم و همان تصویری
که سراغم ز غزل های خودم می گیری

به تبسم , به تکلم , به دل آرای تو
به خموشی , به تماشا , به شکیبایی تو

به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت

به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول نام کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

یک نفر ساده , چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

آه ای خواب گران , سنگ سبک بار شده
بر سر روح من افتاده و آواره شده

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است
يک نفر مثل خودم تشنه ي ديدار من است

یکنفر سبز چنان سبز که از سر سبزیش
می شود پل زد از احساس خدا تا دل خویش

آی بی رنگ تر از آیینه یک لحظه بایست
راستی این شبحه هر شب , تصویر تو نیست ؟

اگر این حادثه هر شب تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو وآیینه اینقدر یکی است

حتم دارم که تويي آن شبح آيينه پوش
عاشقي جرم قشنگي است به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه روز ورد زبانم شده بود

اينک از پشت دل آيينه پيدا شده است
و تماشاگه اين خيل تماشا شده است

آری آن یار دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبحه شاد شبانگاه تویی

 

نوشته شده در بیست و نهم اسفند 1386ساعت 5:18 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |

 

 

یه روز یه بنده خدا که خیلی دوست داشت با خدا حرف بزنه

 خدا رو خواب دید

و مشغول صحبت با خدا بود و یک دفع

ه یاد یک سوال قدیمی توی ذهنش افتاد

از خدا پرسید

 خدایا  هر وقت دارم راه میرم وقتی برمیگردم

 و پشت سرم و نگاه میکنم

 دوتا ردپا میبین

 بهم بگو این رد پاها چیه

خدا گفت

 بنده ی عزیزم یکیش مال خودته

 و یکیش ماله منه که دارم پابه پا باهات میام

بنده: آهان خداجون

 پس تو سختیها که نگاه میکنم و یه ردپا میبینم

 با همه ی مهربونی هات منو تنها میزاری

خدا : نه بنده ی عزیزم تو باز هم اشتباه کردی

تو لحظه هایی که یه رد پا می بینی

 اون ردپای منه که دارم کولت میکنم که بتونی

 سختیها رو تحمل کنی

نوشته شده در بیست و نهم اسفند 1386ساعت 5:9 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |

 

 

قصه اينجوري شروع شد من وچشمات و ترانه



تو رو خواستن تا هميشه گريه و اشک شبانه



تو مي دوني تا هميشه من به ياد تو مي مونم



هرچي که ترانه دارم واسه ي چشات مي خونم



واسه داشتن دستات لحظه هام پر از بهونه اس



ديدن صورت ماهتيه خيال عاشقانه اس



بي تو من هيچي ندارم پيش چشمات کم مي يارم



اگه تو بخواي مي ميرم جون به دستات مي سپارم



لحظه ها مو با حضورت عاشق وترانه خون کن



با نگاه پاک و معصوم دل سردمونشون کن



تو مثه اب و نفس باش واسه اين عاشق مجنون



رو تن اين خاک تشنه تو ببار هميشه بارون

نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |

 

 

 

نه میشه باورت کنم نه میشه از تو رد بشم

نه میشه خوب من بشی، نه میشه با تو بد بشم


نه دل دارم که بشکنی، نه جون دارم فدات کنم


نه پای موندن منی، نه میتونم رهات کنم


نه میتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تورو


نه می تونم بگم بمون، نه میتونم بگم برو


کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام


قصمو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام


چجوری از تو بگذرم؟ تویی که معنی منی


تویی که از منی اگر تیشه به ریشه میزنی


نه ساده ای نه خط خطی, نه دشمنی نه هم نفس


نه با تو جای موندنه، نه مونده راه پیش و پس

 

 

نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |

     وقتی کسی رو دوست داری ، حاضری جون فداش کنی

                                              حاضری دنیا رو بدی ، فقط یه بار نگاش کنی

                                           به خاطرش داد بزنی ، به خاطرش دروغ بگی

                                           رو همه چی خط بکشی ، حتی رو برگ زندگی

                                              وقتی کسی تو قلبته ، حاضری دنیا بد بشه

                                             فقط اونی که عشقته ، عاشقی رو بلد باشه

                                                 قید تموم دنیارو ، به خاطر اون می زنی

                                            خیلی چیزارو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی

                                            حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو

                                               فقط خدا نکرده اون ، یه وقت بهت نگه برو

                                               حاضری حرف قانونو ، ساده بذاری زیر پات

                                           به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات

                                               حاضری مسخرت کنن ، تموم آدمای شهرٍ

                                            امّا نبینی اون باهات کرده واسه یه لحظه قهر

                                          حاضری هر جا که بری ، به خاطرش گریه کنی

                                          بگی که محتاجشی و به شونه هاش تکیه کنی...

نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |

غرور نذاشت بهت بگم قد خدا دوست دارم

حالا نشستم یه گوشه دارم ستاره می شمارم

تنهایی عین یه تبر شکسته برگ و ریشه مو

سوزونده آفت غرور از حالا تا همیشه مو

کاش که میون من و تو ، تو اون روزا حصار نبود

هیچی میونمون به جز دلای بی قرار نبود

انگار که تقدیر نمی خواست ، تو در کنار من باشی

منم بهار تو باشم ، تو هم بهار من باشی

 یه خلوت ساکت و سرد انگار اسیرمون شده

نمی شه فکر دیگه کرد ، ما خیلی دیرمون شده

تقصیر هردومون بوده ، ما عشقو نشناخته بودیم

فقط یه قصر کاغدی ، تو رویامون ساخته بودیم

باید یکی از ما دوتا ، غرورو می گداشت زیر پا

آروم به اون یکی می گفت : یه عاشق واقعی باش

حالا که من تنها شدم ، قدر چشاتو می دونم

ولی نمی شه کاری کرد ، همیشه تنها می مونم

کاش توی دنیا هیچ کسی ، قربونی غرور نشه

راه دوتا پرنده کاش هیچ روزی از هم دور نشه...             

نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 4:48 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |

 

آه ای مردی که لبهای مرا
از شرار بوسه ها سوزانده ای

هیچ در عمق دو چشم خامشم

راز این دیوانگی را خوانده ای
هیچ می دانی که من در قلب خویش

نقشی از عشق تو پنهان داشتم

هیچ می دانی کز ای عشق نهان

آتشی سوزنده بر جان داشتم

گفته اند آن زن زنی دیوانه است

کز لبانش بوسه آسان می دهد

آری اما بوسه از لبهای تو

بر لبان مرده ام جان میدهد

هرگزم در سر نباشد فکر نام

این منم کاینسان ترا جویم بکام

خلوتی می خواهم و آغوش تو
خلوتی می خواهم و لبهای جام

فرصتی تا بر تو دور از چشم غیر
ساغری از باده ی هستی دهم

بستری می خواهم از گلهای سرخ

تا در آن یک شب ترا مستی دهم

آه ای مردی که لبهای مرا

از شراربوسه ها سوزانده ای

این کتابی بی سرانجامست و تو

صفحه کوتاهی از آن خوانده ای ...

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند

نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 4:31 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |

 

هیچکس لیاقت اشکهای تورا ندارد اگرکسی چنین ارزشی را دارد باعث ریختن اشکهای تو نمیشود

 

کاش میدانستی چقدر دوستت دارم .....

کاش میدانستی بدون تو نمیتوانم زندگی کنم .....

کاش میدانستی همه زندگی منی.....

کاش میدانستی دستای سردم فقط با گرمای وجود تو گرم میشه.....

 

نوشته شده در بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |

در تو خلاصه میشوم ، با تو زلال می شوم
از پر پیراهن تو ، پر پر و بال می شوم
در شب یلدایی تو ، صاحب روز می شوم
صاحب تحویل شب اول سال می شوم
در قفس ابری شب ، ماه اسیر بوده ام
با تو رهاتر از همه ، ماه هلال می شوم
با تو زلال می شوم ، پر پر و بال می شوم
شعر محال می شوم ، بر این روال می شوم
تا ملکوت جذبه ات ، شبانه راه می روم
چون که نظر کرده ی نور لایزال می شوم
برای از تو " من " شدن ، مرا مجال بس نبود
پس از تو در هوای تو ، خود مجال می شوم
خاصیت سروده ها ، تمام خواستن نبود
برای از تو دم زدن ، شعر محال می شوم
جز غزل شیشه ای ام ، شعر مرا سنگ بدان
چون پس از این شاعر تو ، بر این روال می شوم

نوشته شده در بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |