(¯`v´¯)•.·¯`·-» سفیرعشق
دو تا چشمام همه جا دنبال تـــــــــــــــو مي گرده هديه ام را بپذير در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم به آن اميد دهم جان كه خاك موي تو باشم مرا به باده چه حاجت كه مست روي تو باشم به گفتگوي خيزم به جستجوي تو باشم جمال حور نجويم دوان به سوي تو باشم
آخرين لحظه نگاهت غصه داشت باز ولي خنديد ... شب رفتنت يه ماهي توي خشکي رفت جون داد ... زلزله خيلي دلا رو اون شب از غصه تکون داد ... غما اون شب شيشه هاي خونه رو زدن شکستن ... پا به پام عکساي نازت اومدن تا صبح نشستن ... كاش ميشد هيچ کس تنها نبود نمي توانيم گذشته را تغيير دهيم با این همه آرزوهام می رم تو رویای خودم چشمامو که باز می کنم باز میبینم تنها شدم مگه تو نیستی که میگن منصف و رحمان و رحیم قسمتمون اونی بشه که حتی دوسش نداریم که عاشقای دنیا رو می خوای عذابشون بدی بذار که روشنت کنم یه روزگار سختیه وقتی به یارت نرسی ببین تو هم چی می کشی توی یه تابلوی سفید خودم رو تنها میبینم هر شب که فرصت میکنم جویای حالش می شوم ديگر براي چه بايد دلتنگ باشم ؟ اندکی صبر بکن عشق زمین گیر شود بعد برو... یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو... ای کبوتر به کجا؟ قدری دگر صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو... ای فرشته تو اگر گریه کنی بغض دلم می شکند اندکی صبر بکن عشق نمک گیر شود بعد برو...
با نبـــودنت دلــــم با غصــــه ها ســـر کـرده
شب و روز در پي تـــــــــــو من همه جارو گشتم
يکي گفـت غصه نخور اون داره بر مي گــرده
زندگي با عشق تــــــــــــــو رنگ ديگه داشت برام
رفتـــــــي و بدون تــــــو تلخ شده روز و شبام
دل من با هيــچ کسي نمي تونســــــت خــو بگيــــره
شب و روز منتظر و چشم به رات مونده نگام
کسـي مثل تـــــــــــــونشـــــد کسي مثل تـــــــونــبود
همــــــش از خدا مي خوام که بيــايي زود زود
کاشـــکي مي شـــد دوباره باز همـــــو پيدا بکنيـــم
سفـــــره عشقمـــونو با هــم ديـــــگه وا بکنيـــم
کاش تواين شهــــــر غريب صــــداي آشنــــــــا بياد
دل من هواتو کرده فقطـــــم تــــــو رو مي خواد
کسي مثل تــــــــــو نشــــــــد کسي مثل تــــــــو نبود
همــــــش از خدا مي خوام که بيــايي زود زود.

يك سبد از شب بوست
بوي باران بهار است و نسيمي از دوست
ورقي از دفتر خاطره هاست...
هديه ام را بپذير
كه به آواي خوش چلچله ها نزديك است
هديه ام را بپذير
كه من اين تك گل سرخ عشق را
از باغ فردا چيده ام
تا بداني زنده ام
و برايت هديه اي از زندگي آورده ام...

مي بهشت ننوشم ز دست ساقي رضوان
به وقت صبح قيامت كه سر زخاك برآمد
حديث روضه نگويم گل بهشت نبويم



کاش ميشد ديدنت رويا نبود
گفته بودي با تو مي مانم ولي
رفتي و گفتي که اينجا جا نبود
ساليان سال تنها مانده ام
شايد اين رفتن سزاي من نبود
من دعا کردم براي بازگشت
دست هاي تو ولي بالا نبود
باز هم گفتي که فردا ميرسي
کاش روز ديدنت فردا نبود

تنها بايد خاطرات شيرين را به ياد سپرد
و لغزشهاي گذشته را توشه راه خرد سازيم
نمي توانيم اينده را پيش بيني كنيم
تنها بايد اميدوار باشيم و خواهان بهترين و هر انچه نيكوست
و باور كنيم كه چنين خواهد شد
مي توان روزي را زندگي كرد
دم را غنيمت شمريم
و همواره در جستجو تا بهتر و نيكوتر باشيم 


پیش خودم داد میزنم آهای آهای اوستا کریم 
عشق و درست کردی که ما تو قصه هامون بذاریم 
به من بگو آی آ خدا خودت یه بار عاشق شدی
باید بدونی یه روزی خاطرخواهی چه دردیه
اگه که امتحان کنی بیای و عاشق بشی
اینه همه باور من وقتی که اینجا می شینم 

از خویش بی خود گشته و مست خیالش می شوم
در اسمان ارزو هر دم صدایش می زنم
چشمم چو بر رویش فتد محو جمالش می شوم
در هر شب تاریک من بدر است ماه صورتش
از شرم این دیدار نو منهم هلالش می شوم
جاریست اشک از دیدگان هر دم که یادش می کنم
مقبول در گاهش شوم اشک زلالش می شوم
سر گشته و حیران شدم دلتنگ و بی ایمان شدم
گویم به هر شیدا دلی خط است و خالش می شوم
جویای حالش می شوم مست از خیالش می شوم
با این دل سو دائیم رنج و ملالش می شوم
تاریکی و ظلمت گذشت خورشید از نو سر کشید
انگار خواب است اینکه من غرق وصالش می شوم

در اين سفر ، حق بدي آب و هواي عشق را هم گرفته ام
قدري هم شعر براي جهاز دخترم كنار گذاشته ام
به شما دورغ گفته اند
باران كه بيايد
به رسم شما خيس مي شوم
به رسم شما مي خندم
و هرچه آسمان داشته باشيد
برايتان نگاه مي كنم
اما بمن بگوئيد
ابر باران زا كجاست؟
هواي دلم باراني است




