(¯`v´¯)•.·¯`·-» سفیرعشق
بر پرده های در هم امیال سر کشم هرگز دستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني جدا ميشي هرگز نگو دوست داري اگر حقيقتا به آن اهميت نميدي درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود نداردهرگز به چشماني نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري هرگز سلامي نده وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه به کسي نگو تنها اوست وقتي در فکرت به ديگري فکر ميکني قلبي را قفل نکن وقتي کليدش رو نداري
اي کاش آسمان حرف کوير را درک مي کرد و اشک خود را نثار گونه هاي خشک او مي کرد ! اي کاش واژه ي حقيقت آنقدر با دلها صميمي بود که براي بيانش نيازي به شهامت نبود ! اي کاش دلها آنقدر خالص بود که دعاي قلب بعد از پايين آمدن دستها مستجاب مي شد ! اي کاش پروانه عشق را در سوختن شمع مي ديد و او را باور مي کرد ! اي کاش با هم بودن معني عاطفه را درک مي کرد !!! وقتی که فکر کنی عشق برایت یک بار و فقط یک بار اتفاق می افته توی یه برهه از زمان . وقتی که به اون عشق به هر دلیلی نرسی ، به قول قدیمی ها می شه برات یه شکست عشقی ! و شاید تا مدت ها دِپ باشی به همین خاطر ! بعد ها که می گذره دو راه هست، یا اینکه به پای همون عشق بمونی و در حسرت همون عشق باشی ! یا اینکه فراموش کنی و قید همه چیز رو بزنی . توی اون زمان برای تصمیم گیری یکی از دو راه هیچ وقت فکرش رو هم نمی کنی شاید یه روزی ؛ باز هم دلت جایی خالی بشه و هری بریزه ! چشم هایت روزی باز هم به چشم هایی خیره بماند و .... 






نقش عجیب چهره یک ناشناس بود
نقشی ز چهره یی که چو می جستمش به شوق
پیوسته میرمید و به من رخ نمی نمود
یک شب نگاه خسته مردی بروی من
لغزید و سست گشت و همانجا خموش ماند
تا خواستم که بگسلم این رشته نگاه
قلبم تپید و باز مرا سوی او کشاند
نو مید و خسته بودم از آن جستجوی خویش
با ناز خنده کردم و گفتم بیا بیا
راهی دراز بود و شب عشرتی به پیش
نالید عقل و گفت کجا می روی کجا
راهی دراز بود و دریغا میان راه
آن مرد ناله کرد که پایان ره کجاست
چون دیدگان خسته من خیره شد بر او
دیدم که می شتابد و زنجیرش به پاست
زنجیرش بپاست چرا ای خدای من ؟
دستی بکشتزار دلم تخم درد ریخت
اشکی دوید و زمزمه کردم میان اشک
زنجیرش بپاست که نتوانمش گسیخت
شب بود و آن نگاه پر از درد می زدود
از دیدگان خسته من نقش خواب را
لب بر لبش نهادم و نالیدم از غرور
کای مرد ناشناس بنوش این شراب را
آری بنوش و هیچ مگو کاندر این میان
در دل ز شور عشق تو سوزنده آذریست
ره بسته در قفای من اما دریغ و درد
پای تو نیز بسته زنجیر دیگریست
لغزید گرد پیکر من بازوان او
آشفته شد بشانه او گیسوان من
شب تیره بود و در طلب بوسه می نشست
هر لحظه کام تشنه او بر لبان من
ناگه نگه کردم و دیدم به پرده ها
آن نقش ناشناس دگر ناشناس نیست
افشردمش به سینه و گفتم به خود که وای
دانستم ای خدای من آن ناشناس کیست
یک آشنا که بسته زنجیر دیگریست ...













توی این مورد هم دو راه داری یا باز هم بیخیال بشی و قید هر چیزی رو بزنی یا خودت رو وارد یه زندگی جدید کنی !
اصن همه چیز دو راهیه !!! الان بعد از دو ساعت و اندی درس خوندن هم به این نتیجه رسیدم که این درس هم دو راه داره دیگه ! یا می افتم یا پاس می شم ! به همین سادگی بازی اول!
پ.ن: یکی از بچه های وبی تو تهران وقتی بار اول دیدمش و می خواست خودش رو معرفی کنه ؛ گفت من ...... هستم ،بدون هیچ شکست عشقی


