(¯`v´¯)•.·¯`·-» سفیرعشق
همين گناه تو بود؛ ايستاده پر زدنت هراس داشت زمين از پرندهتر شدنت به کوه میبرمت تا مگر چو ابراهيم بيافرينمت از روی پارههای تنت ولی چه فايده وقتی به سنت ديرين غريبکش شدهای لای پرچم وطنت به خاک می سپرم تا در آخرين لحظات يواش دست نهد بر جراحت بدنت شبانه آمدهاند و لباس دوختهاند عروسهای جهان از سپيدی کفنت که عطر خاطرههای تو را بيفشانند اگر به رقص درآيند مثل پيرهنت به عشوه بر لبشان نام توست؛ پاشو ببين که يکصدا همه نی میزنند با دهنت این روزا دوست دارم بزنم به کوچه های بیخیالی... ...قفس این دنیا برام خیلی تنگ شده...حتی تکیه دادن به دیوار اون هم دیگه دلم رو خوش نمی کنه... احساس می کنم خیلی وقته خدا رهام کرده...و این رهایی رو دوست ندارم.. دعا کنید...تنها راهش شاید همین باشه...شاید گوشه ی چشمی نگاهی بندازه... پ.ن : خیلی وقتا خیلی زیاد زودرنجم...می دونم خدا هیچ بنده ای رو رها نمی کنه...حتی بدتریناش رو...باید بیشتر ثابت قدم باشم... دخترک چرخی می زنه...چشم هاش رو می بنده..




بابا تا حالا شده به کسی اعتماد کنی...بتونی تمام حرفات رو بهش بزنی...
دخترک از روی صندلی افکارش پا می شه روی صندلی مقابل می شینه...
بله دخترم...به خدا...
دخترک حدس میزد...
دوباره جاش رو عوض می کنه...آخه...بابا...خدا تلفنش مشغوله..جواب نمی ده...
صبح تا شب یه آدم خوش شانس نشسته پا تلفن خدا باهاش حرف میزنه...
خدا حتی به پشت خطی هم جواب نمی ده..یا اگر می ده من جزء آخرین پشت خطی هام که اصلا صدام بهش نمی رسه...
صندلی بابا...بازم خالیه...دخترک دیگه خسته شده...دیگه پا نمی شه جاش رو عوض کنه...
فقط بلند می گه...بابا تا حالا تصور کردی من چقدر احتیاج دارم تمام حرفام رو به تو بزنم...
ولی تو یا سر کاری...یا سر کامپیوتر..یا بیرون...یا در حال خدمت به مردم...
تا حالا فکر کردی وقتی تو که بنده ی خدایی و وقت کافی برای من نداری...
خدا چطور می خواد با این همه بنده ای که داره به من جواب بده...
بازم تو گوشش نجوا می کنه....
نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم...واسه همه یه هیزوم آماده شم...
وایسا دنیا ...وایسا دنیا ..من می خوام پیاده شم...
چقدر دلش می خواد پیاده شه...
این دنیا رو دوست نداره..


