(¯`v´¯)•.·¯`·-» سفیرعشق
يادم باشد حرفي نزنم كه دلي بلرزد .ژ خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را . يادم باشد كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نيست يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاك زيستن يادم باشد سنگ خيلي تنهاست... يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شو يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم چی شد اون همه حرفات یادته میگفتی دوست دارم میگفتی عاشقتم باهات میمونم یادته بهم میگفتی هیچ موقع تنهات نمیذارم چی شد این همه حرفات یهو چی شد یه چیزی مثل یه طوفان اومد و همه چیز رو خراب کردیادته قسم میخوردی این حرفات کجا رفته خدایا تو بگو من کجای کارم اشتباه بود به کی بدی کردم همش مثل یه خواب بود یه دفعه از خواب بیدار شدم دیدم هیچ اثری از اون حرفات نیست خودمو میبینم توی اتاق تاریک و تنها نشستم قلبمو شکستی حالا همه ی حرفات ثابت شد من شدم تنها خسته تنهای تنها ...چی شد اون همه گریه هات اون همه دوست دارم ها همش خواب بود یعنی من 4سال خواب بودم خیلی زیاده مثل یه خواب زمستونی بود یادته گفتی برای همیشه خداحافظ من گریه میکردم ولی تو میخندیدی هنوز صدای شکستن قلبممو میشنوم دیگه نمیتونم تیکه های قلبمو جمع کنم هنوز سردی نگاهتو حس میکنم ...چی شد اون همه حرفات همش دروغ بود دروغ...
روزها یکی پس از دیگری می گذرند و این منم که قافله عمر را از گذرگاه خیال عبور داده و دفتر خاطرات ذهن را ورق می زنم و گاه اشگ در چشمانم حلقه می زند و گاه لبریز از شوق می گردم. زندگی آمیزه ای است از تلخ و شیرین تا ندانی شوری چیست و تا زخم روزگار را روی بدن و اندیشه ات حس نکنی هرگز شیرینی موفقیت را درک نخواهی کرد. موفقیت یعنی جهش و جهش زمانی است که تو از حــــــضیض به اوج می رسی و این لحظه ای است که درد را با آغوش باز حس کرده ای و حال مفهوم حلاوت را درک می کنی. هر بهار را خزانی و هر خزانی را بهاری است و بهار بی معنا می بود اگر خزانی وجود نمی داشت. آری زندگی همچون فصول سال است، هر فصل رنگی تازه به خود می گیرد و هر فصل زیبایی خاص خود را دارد و این منم که غم های زندگی ام را هم دوست دارم و وقتی خاطرات گذشته را مرور می کنم سختی هایش را بار دیگر در می نوردم و خودم را می بینم که کوه مشکلات را پشت سر نهاده ام. شوقی مضاعف در وجودم حس می کنم و می پذیرم که زندگی با غم و اندوهش باز هم زیباست. آری.... آری زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست گر بیفروزیش رقص شعله ها در هر کران پیداست و رنه خاموش است و خاموشی گناه ماست آن شب که ترا با دگری دیدم و رفتم چون مرغ شب از داغ تو نالیدم و رفتم مانند نسیمی که نداند ره خود را دامن ز گلستان تو برچیدم و رفتم یا همچو شعاعی که گریزنده و محو ست بر گوشه ی دیوار تو تابیدم و رفتم ای کوکب تابنده ی دولت تو چه دانی کز این شب تاریک چه ها دیدم و رفتم آن روز که دور از نگه مست تو گشتم چون اشـک تو در پای تو غلتیدم و رفـتم آغوش تو چون محرم راز دگری بود پیوند دل از عشق تو ببریدم و رفـتم گر سنگ ببیند همه آتش شود و اشـک این درد که از عشق تو من دیدم و رفتم؟ هر نغمه که بر خاست در این بزم غم آلود غیر از سخن عشق تو نشنیدم و رفتم ای باد که بازست برویت در این باغ این خرمن گل را به تو بخشیدم و رفتم!!!
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . . پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه " پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند : او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود ! يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند . پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد ! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است 
يادم باشد زندگي را دوست دارم
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي
يادم باشد زنده ام 











