تبليغاتX
(¯`v´¯)•.·¯`·-» سفیرعشق - سلامی دوباره

(¯`v´¯)•.·¯`·-» سفیرعشق

اونها خيلي وقت بود كه همديگه رو مي‌شناختند، ساليان سال بود كه هر روز به هم سلام مي‌كردند، روزهايي رو در اوج سرور و شادي و روزهايي رو هم در نهايت غم و غصه در كنار هم گذرانده بودند. اينقدر به هم سلام مي‌كردند كه با واژه خداحافظي غريبه بودند يا شايد اصلاً دوست نداشتند كه اين واژه رو به زبون بيارند. هر وقت به پايان صحبتاشون مي‌رسيدند، به همديگه مي‌گفتند: فردا مي بينمت، تا بعد، فعلاً و...
در قاموس عشق ودوستي اونا خداحافظي جايي براي خودش باز نكرده بود.
اما، روزگار چرخيد و چرخيد تا به جبر زمان اونها رو با واژه تلخ خداحافظي آشنا كرد!!
او هميشه سعي مي‌كرد در عشق چيزي كم نذاره، از همه چيزش براي پايدار موندن این عشق مايه‌ مي‌ذاشت. اصلاً دوست نداشت كاري انجام بده كه موجب ناراحتي و دل‌آزردگي طرفش بشه. اينقدر صاف و صادق بود كه همه حسرت دوستي با او رو به دل داشتند. براي او، عشق واژه مقدسي بود كه نبايد به هيچ عنوان به آن بي‌احترامي كرد

بارها و بارها شده بود كه مورد شماتت و سرزنش قرار گرفته بود، بارها شده بود كه از طرف دوستاش مورد آزار (زباني) قرار گرفته بود، اما هيچ وقت حتي براي اعتراض هم سرش رو بالا نكرده بود. همه چيز رو قبول مي‌كرد تا مبادا ضربه ‌يي به ريشه تنومند درخت عشق و دوستی اشان وارد بشه،
چون همون طوري كه گفتم عشق براي او خيلي مقدس بود كه به هيچ قيمتي حاضر نبود اونو از دست بده...
يه روز كه در كمال آرامش و با شادي و نشاط با همديگه صحبت مي‌كردند ناگهان آنچه نبايد، اتفاق افتاد...!!
او، حرفايي رو از عشقش شنيد كه انتظارش رو نداشت، اول فكر كرد شوخي مي‌كنه اما كم‌كم بحث جدي شد. عشقش هي گفت، هي گفت و گفت و او هم فقط شنيد،بدون اينكه يك كلمه جواب بده!!
او نمي‌دونست چرا او اين حرفا رو مي‌زنه، گيج شده بود، مات و مبهوت فقط نگاه كرد تا حرفاي او تمام شد. او فقط نگاه می كرد. چون اصلا نمی تونست حرف های محبوبش رو باور کنه. در يك زمان كوتاه، كاخ بزرگ و قشنگي كه از عشق ساخته بود روي سرش آوار شد! همه سالهايي كه گذرونده بودند جلوي چشماش ظاهر شد، تمام خوبيها، بديها، تلخيها و شيرينها... مي‌دونست كه او اشتباه مي‌كنه اما هر چقدر هم تلاش مي‌كرد نمي‌تونست اونو متقاعد كنه كه اشتباه مي‌كنه.

بنابراين تصميم خودشو گرفت و در يك لحظه كوتاه و با زباني رسا در پاسخ حرف های او فقط و فقط يك كلمه گفت.... خداحافظ
چرا؟؟؟
چونكه نمي‌خواست روبروي کسی که یه دنیا دوسش داشت کسی که براش عزيز بود، وايسه، نمي‌خواست به عشقی كه براش مقدس بود بي‌احترامي كنه، خواست تا خاطره‌هاي تلخ و شيرين سالهاي در كنار هم بودن رو براي هميشه حفظ كنه، چون اونا به همديگه قول داده بودند كه تا ابد به هم وفادار بمونند.
او مي‌دونه كه عشقش دير يا زود متوجه کار خودش می شه، اما چيني كه ترك خورده به اين آسونيها ديگه قابل چسبوندن نيست، تازه اگه به هم چسب هم بخوره ديگه اون صفا و صميميت قبل رو نداره!!!
او بعد از خداحافظي، آهسته زير لب گفت:
برو جانا، برو تنها، ميان حرفهايت گفته بودي: زندگي زيباست. و من هم؛ زندگي را در تو مي‌ديدم
برو استاد خوبي‌ها، به من درس وفا دادي و من هم خوب فهميدم... وفا يعني خداحافظ...

اگه به كسي دست رفاقت دادي و قول دادي بهش وفاددار بموني سعي كن رو حرفت در هر شرايطي باقي بموني نه اينكه با يه حرف نسنجيده اونو تنها بذاري و دلشو بشکونی

نوشته شده در بیست و سوم دی 1387ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).| |